محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
537
تاريخ الطبرى ( فارسي )
داشت زبيبه نام و بر كنارهء غربى فرات قصرى استوار براى وى بساخت و زمستان را پيش وى به سر مىكرد بهار را در بطن النجار مىگذرانيد و به تدمر مىرفت . و چون كار زبا استقرار يافت به خونخواهى پدر آهنگ جنگ جذيمة الابرش داشت و خواهر وى زبيبه كه زنى هوشيار و صاحب راى بود گفت : « اگر به پيكار جذيمه روى و فيروز شوى انتقام خويش گرفته باشى اما اگر كشته شوى ملكت برود كه جنگ به يك حال نيست و خطاى آن تلافى ناپذير است و توفيق و سختى و حادث نديده اى و ندانى سرانجام كار چه باشد و بخت از كه برگردد . » زبا گفت : « راى تو صوابست » و نيت بگردانيد و راه مكر و فريب گرفت و به - جذيمه نوشت كه پادشاهى زنان خوش نباشد و كسى را جز تو همشان خويش ندانم ، پيش من آى و شاهى خويش با شاهى من فراهم كن و ديار من به ديار خويش ملحق كن و كار مرا با كار خويش عهده كن . » و چون نامه زبا به جذيمه رسيد و فرستادگان وى بيامدند طمع وى بجنبيد و به قبول دعوت وى راغب شد و ياران قديمى و خردمند خويش را فراهم آورد و مشورت كرد و همسخن بودند كه برود و شاهى او را به كف آرد مگر قصير و او قصير بن سعد لخمى بود و پدرش سعد يكى از كنيزكان جذيمه را به زنى گرفته بود و قصير را آورده بود . وى كه مردى خردمند و دورانديش بود و به نزد جذيمه مقامى داشت راى موافق نداد و گفت : « راى سست است و خيانت عيان » و اين مثل شد و به جذيمه گفت : « به دو بنويس اگر راست گويد پيش تو آيد و گرنه در دام وى نيفتاده اى كه پدر او را كشته اى . » ولى جذيمه راى قصير را نپذيرفت و خواهرزادهء خويش عمرو بن عدى را بخواست او از او راى خواست و عمرو او را به رفتن ترغيب كرد و گفت : « مردم نماره كه قوم منند به صف زبار رفتهاند و اگر مىتوانستند به تو مىپيوستند . » و جذيمه راى او را كار بست و خلاف راى قصير كرد و قصير گفت : « راى قصير را اطاعت نكنند »